رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

پسر نازم مریض احوال هست

 قربون اون چشمهای قشنگت این چند روز که به شما و ما سخت  می گذره . تا الان 3 بار دکتر بردمت ولی هنوز خوب نشدی .  از روز 5شنبه  رفتم خونه مامی جون خیلی راحت بودم از ناهار شام گذاشتن و رسیدگی به خونه راحت بودم  اونجا مامی جون مراقبت میکرد دیگه دیشب اومدیم خونمون . سرفه هات شدید تر شده و تو چشمهای نازت اشک جمع میشه  دیشب تا صبح  3 نفری نخوابیدیم وقتی اونجوری سرفه میکنی دلم  ریش ریش میشه .  شاید امروز باز ببرمت دکتر  می ترسم دکتر بگه بستریت کنیم وای اصلا طاقتشو ندارم به هیچ عنوان .  هر چیزی رو که با قاشق بهت میدادم با ولع می خوردی اما الان از بس دارو تلخ خوردی وقتی قاشق به سمتت میاد گریه می ک...
21 آبان 1391

اولین مریضی پسر ما

 سشنبه  عصری  با مامی جون رفتم  پیش الهه جون  ماشاالله مبین هم بزرگ شده بود خیلی خواستنی شده  اونجا با هم بازی کردید بعد رفتیم بیمارستان دیدن مادر  ولی من شما رو نبردم داخل  بیچاره مادر هم به خاطره ریه هاش عملش افتاده برای دوشنبه  . سرما هم خورده دکتر اجازه عمل نداده تا دوشنبه اگه خوب بشه عمل میشه. وقتی از بیمارستان اومدم خونه دیدم بی قرار شدی و تب داری خیلی ترسیده بودم  تبت رو 39 درجه بود وقتی بغلت میکردم از داغی بدنت من خیس عرق میشدم خیلی سخت بود برای کسی که تا الان تجربه نداشته باشه. ساعت 3 صبح هم نمی تونستم به کسی زنگ بزنم تا بپرسم شانس منم اینترنت قطع بود نشد اطلاعات بگیرم برای پایین اور...
18 آبان 1391

بدون عنوان

 دیروز وقتی از خواب بیدار شدم    تصمیم گرفتم که وقتی بابایی از اداره اومد کل خونه رو تغییر دکوراسیون بدیم  . اول بابایی غر زد گفت بی خیال شو ولی من قبول نکردم مدل خیلی برام تکراری شده بود  ناهار رو که خوردیم شروع به کار کردیم. خیلی خوب شد اتاق خوابها رو هم زیر رو تمیز کردم خیلی خوشم اومدد. شما رو هم گذاشتیم پایین پیش مامان جون. گاهی اوقات دلم برات تنگ میشد ولی اینقدر کار بود که نمیشد بیام ببرمت بالا.تلفنی جویای حالت میشدم. بعد مامی جون زنگ زد گفت مادر(مادر بزرگم) رو بستری کردیم برای عمل قلب. یه دفعه ته دلم خالی شد خیلی ناراحت شدم استرس گرفت  دیگه بعد از اینکه کارها تموم شد دلم طاقت نیاورد با مامی جون رفتیم بیمار...
16 آبان 1391

این تعطیلات چند روزه

  پنجشنبه ناهار مامانم درست کرد اومدن خونه ما کار من خیلی اسون شد اخه وقت غذا گذاشتن و رسیدگی به رادوین رو نداشتم سریع ناهار رو خوردم یه دوش گرفتم و رادوینم بردم حموم  بعد متین جون  اومد خونمون تا کار ارایش و مو درست کردن رو شروع کنیم  مامانم رادوین رو نگه داشت منم به کارم رسیدم ساعت 6:30 از قزوین با  مامان جون اینا و عمو جون و خونوادش(عموی بابایی) حرکت کردیم  به سمت مهرشهر خیلی جاده شلوغ بود ترافیک بود هنوز وارد اتوبان نشده بودیم که ماشین ما خراب شد وای دیگه اعصابم خورد شده بود ماشین رو گذاشتیم خونه مامانی (مادربزرگ بابایی) با ماشین بابا و مامان جون(پدر شوهر و مادرشوهر) رفتیم ساعت 8 رسیدیم خیلی خوب و عالی بود &...
14 آبان 1391

چکاپ 5 ماهگی

دیروز بردمت پیش دکتر حسینی تا یه چکاپ ماهانه بشی عزیزم  خداروشکر همه چیزت عالی بود 8 کیلو بودی قدت هم 70 سانت بود یه کمی هم سرفه میکردی که دکتر یه شربت گیاهی داد گفت هر 12 ساعت بهش بده  اگه خوب نشد دوباره بیارش ولی دیگه سرفه نکردی.  بعد رفتم ارایشگاه ابروم رو برداشتم  خیلی خوشکل شد  دیگه همش همین جا میرم  راضی بودم  ولی شما رو پیش مامان جون گذاشتم خواب بودی من ساعت 3 رفتم تا 7 طول کشید تا نوبتم بشه  دیگه دلم داشت زیر رو میشد نگرانت بودم  ولی مامان جون گفت  گریه نمیکنه  با خیال راحت بشین. بعد که اومدم خونه دیدم عمه جونت اینا تو راهن با سعید اقا داشتن میومدن خونه مامان جون  . ولی همین...
11 آبان 1391

پایان 5 ماهگی

 خوشکل نازم  9 ابان دیگه 5 ماهتم تمونم شد خیلی داره زود میگذره  از تموم ثانیه هاش دارم استفاده میکنم چون دیگه این لحظه ها بر نمی گرده. دوستت دارم  نفس مامان تو توانایی این ماه  2 هفته هست که غریبه اشنا رو زود تشخیص میدی و بغلشون گریه میکنی می خوای زود بیای بغل من /اون لحظه رو خیلی دوست دارم که فقط دوست داری بپری بغل من .عاشق اون لحظه ام.  داری کم کم خودتو رو زمین میکشی.  دندونتم داره کم کم پایه میزنه.   5 ماهگیت مبارک گل پسرییییییییییییی  
11 آبان 1391

مادرم

اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم! یادت هست مادر؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران....، میگفتی بخور تا بزرگ بشی... و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را...!  
11 آبان 1391

روزهای زیبا با رادوین

گل پسرم  ببخشید مامانی این روزها من خیلی خیلی تبل شدم   دیگه مثل قبل نیستم که بیام تند تند برات بنویسم   نه ورزش میکنم نه تو خونه کار میکنم . حتی وقتی گرسنه ام میشه زورم میاد برم چیزی  بخورم. 2 روز پیش رفتم  سبزی خریدم واسه زمستون  نعناع خشک و شوید خشک می خواستم  دفعه های قبل اماده می گرفتم ولی دیدم که هم خیلی گرون تر شده هم اینکه دیگه تمیز نیست . از صبح  تا شب سر 5 کیلو سبزی بودم  اصلا حوصله پاک کردن نداشتم کرفسم گرفته بودم تا 1 شب مشغول سبزی بودم شما هم خیلی ساکت و خوب بودی. وسط کار  به بابایی گفتم بیا پرده ها رو هم بشوریم   پرده اتاق خوابها رو شستیم خیلی تمیز شدن حسابی حال کردم هی...
8 آبان 1391

کودک زیبای من

شمارش معکوس آغاز شده بود متولد شدم و چشمانم تصویر آسمان و زمین را لمس کرد ولی هنوز نمی*توانستم به روی دو پایم به*ایستم دستم را گرفت با عشق، ایستادن را برایم مشق کرد، ترس زمین خوردن وجودم را می*لرزاند، زمین خوردم… دستم را گرفت، اما کمکم نکرد ، زمزمه*ای شنیدم که باید دوباره ایستاد و ادامه داد، اما نه با کمک دیگران، آنقدر زمین خوردم تا بالاخره یاد گرفتم که می*شود به روی دو پا هم راه رفت.** همان زمان بود که دستم را محکم گرفت و گفت: « راه رفتن در مسیر درست، مهم*تر از روی دو پا ایستادن است» و امروز به عشق او عشقم راه رفتن در مسیر درست است، نه فقط راه رفتن به توهم زنده بودن، پاک*ترین محبت*ها را در چشمان تو دیدم ودوست...
2 آبان 1391